اولین دیدار
اولین سونو تاریخ 16 مهر 91 بود دقیقا روز قبل از اینکه بابایی از مسافرت بیاد
بهش گفته بودم خیلی برامون دعا کنه
اولش که رفتم تو اتاق سونو خانوم دکتر کلی منو ترسوند و چون شما خیلی کوچولو بودی اول ندیدت و انگار رفته بودی قایم شده بودی
بعدش یه هو پیدات کرد و منم که کلی ترسیده بودم ..قلبم داشت وامیستاد
خلاصه جواب سونو رو گرفتم و خوندمش و دیدم نوشته رحم دارای ساک حاملگی ا جنین زنده و سن تقریبی 6 هفته و 4 روز و قلب کوچکت هم میزد مامانی جونم

با تمام وجود خدا رو شکر کردم
اشک شوق از چشمام جاری شد
من خیلی از سونو میترسم چون خاطره بدی ازش دارم. واسه همین خیلی ترسیده بودم ولی شکر خدا..هزار مرتبه شکرشما سالم تو دل مامانی نشستی عزیزم
خدا تو رو برامون حفظ کنه
زود به بابایی اس ام اس دادم و گفتم که نی نی نازت برات دست تکون داد و اونم کلی خوشحال شد 
عکس سونو رو برات میزارم تو آلبوم تا ببینی گلم
بابایی برگشت از سفر و ما فرداییش راه افتادیم حرکت کردیم به سمت اصفهان چون عروسیه عمو وحید بود چند روز بعدش
توی راه خیلی مواظب بودیم و همش دراز میکشیدم و بابایی هم آروم رانندگی میکرد که خدای نکرده کوچولومون اذیت نشه
به سلامت رسیدیم و عروسی هم خیلی خوب بود خدا رو شکر ....کوچولو جونم تو هم برای خوشبختی عمو وحید و زن عمو مینا دعا کن ...منم رقصیدم (البته خیلی مواظبت بودم)و میدونم تو هم تو شکم مامانی داشتی قر میدادی شیطون 

به مامان بزرگ و بابا بزرگ ایشالا چند روز دیگه میگیم که شما تو دل من هستی چون عروسی بود نمیخواستم نگرانشون کنم
خلاصه فردای عروسی هم برگشتیم رشت و کلاسای مامانی شروع شده و شنبه ها و یک شنبه ها کلاس دارم
امیدوارم خسته نشی و مامانی رو ببخش اگه اذیت میشی زیاد سر کلاس میشینم میدونم تو نی نی خوبی هستی و سفت به دل مامانی چسبیدی و منو محکم گرفتی عزیز دلم
دوستت داریم من و بابایی و دوست داریم این دوران زود سپری بشه تا ببینیمت گلم


اولین دیدار
